سامین جونمسامین جونم، تا این لحظه: 19 سال و 8 روز سن داره
یکی شدن دل هامون یکی شدن دل هامون ، تا این لحظه: 22 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره
دفتر خاطرات گل پسرم دفتر خاطرات گل پسرم ، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

سامین عشق بابا عمر مامانی

درد و دل مادرانه و پدری (وقتی پیر شدیم)

1393/5/2 17:13
نویسنده : مامان مهناز
481 بازدید
اشتراک گذاری

If the picture does not load, press F5!

فرزند عزیزمان


آن زمان که مارا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایمان را کثیف کردیم ویا نتوانستیم لباسهایمان را بپوشیم،
اگر صحبت هایمان تکراری و خسته کننده است،
صبور باش و درکمان کن.
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدیم روزی چند بار لباسهایت را عوض  کنیم.
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدیم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنیم… .
وقتی نمیخواهیم به حمام برویم مارا سرزنش و شرمنده نکن.
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنیم،با تمسخر به ما ننگر.
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه مان یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو.
وقتی پاهایمان توان راه رفتن ندارند، دستانت را به ما بده… همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار ما برمیداشتی…
زمانی که میگوییم دیگر نمیخواهیم زنده بمانیم و میخواهیم بمیریم، عصبانی نشو… روزی خود میفهمی.
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستیم، خسته و عصبانی نشو.
یاریمان کن همانگونه که ما یاریت کردیم.
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانیم.
فرزند دلبندمان، دوستت داریم.

"دلنوشته ای از بابا و مامانی"

27.gif

پسندها (14)

نظرات (15)

عاطفه (دختر خاله ی یاسی)
2 مرداد 93 18:02
سلام چه وب نازی داری کوچولو ب وب منم سربزن بیا باهم دوست شیم منتظرتماااااا
مامان مهناز
پاسخ
مرسی عزیزم ، باشه عزیزم میام بهت سر می زنم
بابا
2 مرداد 93 18:06
پسر گلم وقتی تو بدنیا اومدی اولین چیزی که به ذهنم رسید و تا قبل از اون بی خبر بودم ازش این بود که پدر و مادرم چقدر منو دوست دارن تازه فهمیدم تو این مدت طولانی که باهاشون بودم هیچوقت درکشون نکردم چون نمیدونستم احساسی که نسبت به من دارن چقدر قوی و عجیبه تو هم بچه دار میشی میفهمی که تا چه اندازه دوستت دارم اگر یه موقعی یه زمانی کاری کردم که ازم دلگیر شدن امیدوارم منو ببخشن من پدر و ماردم رو عاشقونه دوست دارم و امیدوارم رفتارم با تو طوری باشه که پدر و مادرم با من داشتن
عاطفه (دختر خاله ی یاسی)
2 مرداد 93 18:11
سلام خواهش میکنم....چ خوووووب
سحر مامان یسنا
2 مرداد 93 20:28
عاااااااااااااااالی بود
مامان مهناز
پاسخ
مرسی زن عموش
خاله سانی
2 مرداد 93 23:48
قبل ازاینکه پیامو بازکنی هرچیزی که ارزو داری ازخدا بخواه نامه را بخون كامل بخونش توروخدا ..................................... ..................................... ..................................... ..................................... ..................................... ..................................... بسم الله الرحمن الرحيم السلام عليكم و رحمة الله و بركاته برای اینکه آرزوهات برآورده شند ایمانتو به خدا ثابت کن با ارسال این پیام به 20تا ازدوستات و20دقیقه بعد ارزوت براورده میشه این شوخی نیست بـسـم الله ـ ا لـعـز يـز - ا لـجـبـا ر - ا لـمـتـكـبّـر - ا لـخـا لـق - ا لـبـا ر ئ - ا لـمـصـو ر - ا لـغـفـا ر - ا لـقـهّـا ر ـ ا لـو هـا ب - ا لـر ز ا ق - ا لـفـتـا ح - ا لـلـطـيـف - ا لـخـبـيـر - ا لـحـلـيـم - ا لـعـظـيـم - ا لـغـفـو ر - ا لـشـكـو ر - ا لـعــلـي - ا لـكـر يـم - ا لـمـجـيـد خطر نکن اینها أسمهای برتر خداست ارسال کن به .....................20 امتحان کن حتی اگه باورنداری
مامان مهناز
پاسخ
مرسی عزیزم حتماً حتماً این کار رو می کنم
✓ مامان زهراღ
3 مرداد 93 0:10
وااااااااااااااااااااااای خیلی خوشگل بود..اشکم در اومد
مامان مهناز
پاسخ
سلام خاله زهرا جون شبتون بخیر ، اره خودم خیلی گریه کردم چون این واقعیت زندگیه باید پذیرفت ، پس بیا فرزندانمان را همانگونه که دوست داریم بزرگشان کنیم ، مرسی از نظرت عزیزم
زهرا
3 مرداد 93 1:01
عزیزم خیلی با احساس مطلبت نوشته بودی من خیلی خوشم اومد امیدوارم همه ی بچه ها وقتی ماها پیر شدیم درکمون کنند ولی لازم به ذکر که بدونی ما هر طور با پدر مادرها مون رفتار کنیم بازتاب رفتار ما در آینده در فرزندان خودمان نسبت به ما دیده میشود
مامان مهناز
پاسخ
مرسی خاله زهرا نظر لطفتونه ،بله عزیزم همینطوره ، به قول معروف می گن هر چی بریزی تو آشت همون میاد تو قاشقت ، ما که به پدر و مادرمون بدی نکردیم امیدوارم بچه هام هم مثل خودم باشن
sana jooooni
3 مرداد 93 23:41
پس چرا من چندتا کامنت برات گذاشتم هيچکدوم تاييد نشده ؟؟
مامان مهناز
پاسخ
چرا عزیزم همه کامنتاتو تایید کردیم عزیزم دونه به دونه خوندم و جوابتو برات نوشتم مهربون ]
آریا و مامانی
4 مرداد 93 10:58
زهرا
4 مرداد 93 17:22
مامان مهناز جون من به وبلاگت سر میزنم ولی تو که آپ نمیکنی؟؟؟
مامان مهناز
پاسخ
چرا عزیزم مامان آینده از حال و احوالت بگو خوبی
sana jooooni
4 مرداد 93 18:00
جيگرشو قربون ، يادته سامين قبل اينکه ثنا جووني بياد ميومدي خونمون وبا هم کلي بازي ميکرديم و باهم ميرقصيديم و برام دست ميدي ، قربونت برم اي کاش بازهم پيشمون بودي و انقدر ما تنها نبوديم
مامان مهناز
پاسخ
الناز جونی تو تنها نیستی یه دختر داری که تمام جون و عمرته قدر این نعمت الهی رو بدون باشه ، ما هم کنارتیم همیشه واسه درد و دل کردنت آمده ام من هم با تو خیلی راحتم خانومی
مهدا
5 مرداد 93 9:39
خیلی زیبا بود عزیزم
مامان مهناز
پاسخ
مرسی عزیزم ،ممنون که به وبلاگ ما هم سر زدید مادر آینده ، از نی نی تون چه خبر
مامان جون
7 مرداد 93 18:40
این یه حقیقته و از خدا میخوام همینطور هم بشه . ولی باید یادمون نره که هرچه رو بکاریم همونو درو میکنیم .ما. الگو بچه‌هامونیم پس باید بیشتر مواظب رفتارهای خودمون باشیم .با امید موفقیت از اینکه به وب مون سر زدید ممنون
مامان مهناز
پاسخ
تمام حرف هاتون صحیح هستش ، ممنون که برام نظر گذاشتید مامانی محسن کوچولو
مامان ریحانه
12 مرداد 93 19:14
خیلی خوشم اومد .افرین .ولی باخوندن دلنوشته ات برای مادرت خیلی گریه کردم یاد مادرمرحوم خودم افتادم چون تازه فوت کردن.خدا بچتو برات حفظ کنه سایه ی هیچ مادری هم از سربچش کم نکنه
مامان مهناز
پاسخ
سلام مامان ریحانه ممنون که به وبلاگ پسرم اومدی ، خدا مادر شما رو هم بیامرزه چه کنیم که زمونه برای ما اینجوری نوشت که مادر نداشته باشیم ، خدا هر دوی این نازنین ها رو بیامرزه حیف که از این نعمت بزرگ خدا بی بهره شدیم . خدا هانا و هیلا رو براتون حفظ کنه بچه های نازی دارین
اتی مامان
12 مرداد 93 21:06
1000ماشالله به سامین جونایشالله سالهای سال کنار هم زنده باشین...با افتخار لینک شدید
مامان مهناز
پاسخ
مرسی ، ممنون از لطفتون